ذبيح الله صفا

426

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

ساقى اثر صبح اجل نزديكست * پيش آر چراغ مى كه شب تاريكست كو پير صراحى كه درو ره داند * و آن ديده كه او را نظرى باريكست * زلف تو بجز بند چه ديگر دارد * بيرون ز دلى چند چه ديگر دارد آن كژ كلهت ز غارت چندين دل * جز زلف پس افگند چه ديگر دارد * چشمم چو بدان دو لعل ميگون افتاد * دل خون شد و از دو ديده بيرون افتاد از تن چه سلامتى طمع بايد داشت * اكنون كه ميان چشم و دل خون افتاد * هر صبح كه روى لاله شبنم گيرد * بالاى بنفشه در چمن خم گيرد انصاف مرا ز غنچه خوش مىنايد * كو دامنِ دردِ خود فراهم گيرد * هرچند كه هر دل غم دلدار خورد * آن بر دل خود نه كه درين كار خورد بسيار مكن گريه كه آن نرگس تر * پژمرده شود چو آب بسيار خورد 9 - افضل الدّين كاشانى خواجه افضل الدّين محمّد بن حسن مَرَقى كاشانى مشهور به « بابا افضل » كه در شعر « افضل » تخلّص مىكرد « 1 » ، از حكيمان بلندپايهء ايران در اواخر قرن ششم و اوايل

--> ( 1 ) - از آن جمله درين رباعى افضل گله‌گو نشد ، نكوشد كه نشد * لب بيهده جو نشد ، نكوشد كه نشد منت‌كش چرخ مىشدى آخر كار * كار تو نكو نشد ، نكوشد كه نشد و امثال اين رباعى كه ممكن است يكى دوتاى ديگر را در ضمن اشعارش نقل كنيم .